
فردا روز تولد برادر زاده پدر برادر زاده های پدرم هست که مصادف شده با روز تولد خواهر زاده دختر زن پدر بزرگم که با تولد خواهر زاده برادر دایی ام تو یه روز به دنیا اومده.
این روز خجسته رو به همه شون تبریک می گم!!
پ.ن: حقیقتا صبر ایوب دارم اما ایوب هم در برابر این بلاگفا کم میاره! وقتی امروز بعد از چند بار errorدادن و صفحه سفید نشون دادن بالاخره به صفحه : بلاگی با این آدرس پیدا نشد " رسیدم دیگه سیمهای مغزم اتصالی داد و تتنها در عرض 5 دقیقه خونه فعلی رو تخلیه کردم. با عرض شرمندگی از روی آقای بلاگفا ما عطای این منزل و به لقایش بخشیدیم و به جرگه فرار مغزها پیوسته و دست به دامان اجانب شدیم.
ببخشین خانم شما ترجمه رسمی دارین؟
بله
می خواستم صفحه اول شناسنامم رو ترجمه کنم.
lما باید کل سند رو ترجمه کنیم. نمی تونیم ناقص ترجمه اش کنیم.
بعد چند ثانیه..
باشه فقط اگه کپی برابر اصلش رو داشته باشم میشه دیگه!
(من با تردید..) نه باید حتما اصل باشه
کپی برابر اصل دادگستری هست ها
باشه . دادگستری کپی برابر خودشو هم قبول نداره
حالا نمیشه شما یه کاریش بکنین؟
نه
و حالا بشنوین ادامه ما جرا رو که بعدا گندش دراومد آقا نمی خواست صفحه دوم شناسنامه که اسم خانم از همه جا بی خبرش هست ترجمه بشه. چون ویزای مجردی گرفته بود که بره خانم مو بور اختیار کنه!!
کپی برابر اصل هم مال دوران مجردیش بوده و می خواسته اینجوری یه شناسنامه مجردی برای خودش بسازه.
یه بار هم یکی کپی برابر اصل سند ملک برامون آورده بود. وقتی گیر دادیم که اصلشو بیار دیدیم جناب خونه رو فروخته و قبل فروش یه کپی برابر اصل ازش گرفته و حالا می خواست به اسم ملک خودش به سفارتخونه قالب کنه
می خوام ماه دیگه تو امتحان جعل سند شرکت کنم. فکر کنم بتونم دیپلم جعل سند بگیرم و از اون به بعد به عنوان جاعل رسمی در خدمت شما خواهم بود.
پ.ن: گلابی به شکل بودا!!!
پ.ن :
اولین چیزی که به ذهنم رسید مادر بزرگ خونه مادر بزرگه بود!

تو تاکسی نشسته بودم. روی یه کاغذ کنار آینه نوشته شده بود:
زما هر چه بردید بردید
اما باز هم ما برده ایم
یه نیم ساعتی هنوز از ساعت کاری مونده بود. کارام تموم شده بود و از اونجاییکه همکار محترمه زودتر رفته بودن من مونده بودم. آخه همکار عزیز در شرف عروس شدن هستن و دنبال عکس و آزمایش و دفتر خونه و این حرفا
دارم به این نتیجه می رسم که پا قدمم خوبه . هر جا پامو می ذارم یکی عروس میشه. تو دفتر قبلی هم همکار اولم یه ماه نبود من رفتم تا لب مرز ازدواج رفت خودش بعدا نظرش عوض شد گفت من اتریش نمی رم!!
به هر حال اگه دو رو برتون تو همکارا کسی هست که می خواین از دستش خلاص شین خبر بدین میام افتخاری یه ماه اونجا کار می کنم !!!
خوب می گفتم. بی کار نشسته بودم و مترجم مسئول هم داشت کارا رو چک می کرد. تو اینترنت چرخ می زدم و تو عوالم خودم بودم که یه دفعه دو عدد پاکت از پشت سرم ظاهر شد و دو نفر در آن واحد با هم گفتن: این کار فوریه !!!
من که یه دفعه از خماری پریده بودم بیرون فقط داشتم نگاهشون می کردم. اون دو تا هم که یکی منشیمون و اون یکی هم کار فرمام بود . من نگاهشون می کردم و اونا هم سر اینکه کار کدومشون فوریتره دعوا می کردن.
- این فوری تره خانم... باید فردا بره
- نه آقای.. این فوری تره مشتریش اینجا نشسته
- تا خانم ... هست باید این ترجمه بشه و پرینتش گرفته بشه
....
آخرش هم بدون نتیجه هر دو پاکت ها رو گذاشتن و فقط تاکید کردن که کارا فوری هست!!!!
خوب کار فوری هست دیگه!!!! مهم نیست که ساعت چنده!
آشپز که دو تا بشه همین میشه دیگه. دو نفر هستن که کارا رو می گیرن هیچ کدوم هم از کار هم خبر ندارن!
اما اینجور مواقع هم حال میده. همچین سر و صدا می کنی که خانم... اینکه مشخصات پاسپورت نداره. آقای ... این شناسنامه اش مهر نداره. چرا برای سند ازدواج شناسنامه نگرفتین؟؟؟
بعد که حسابی اوضاع قاطی شد و هر کی یه طرف می دوه تا نقصی کارای فوری رو بر طرف کنه با خیال راحت می شینی و دیلماج بازی در میاری!!
پ.ن: دیروز الکی داشتم آگهی های همشهری رو ورق می زدم که یه دفعه یه شماره آشنا دیدم! هنوز یه نفر گیر آگهی گردی هست!!!!
اینم سری دوم آگهی ها. شاید به درد شما هم بخوره!!


دوستان من هم یه خونه 300 متری+ یه ماشین مدل بالا نیازمندم فوری
با تشکر از کمک های سبز و سفید همه دوستان بالاخره بعد از تهدیدها و دعواها و بزن و بکوب ها سرباز وطن به جرگه دانشجویان علاف جامعه پیوست.
دعایش کنید تا پشیمان نشود وگرنه همه ما را از زندگی کردن پشیمان خواهد کرد!!!

پ.ن:
کی دلش برای مار و پله تنگ شده. دستش بالا!!

از اونجائیکه عکسش اینجا خیلی کوچیک می شه لینکشو می ذارم هر کی خواست بره تو اونجا بازی کنه

خدایا حالا به قدرتت پی بردم. واقعا چطور تونستی این همه سال همه چیز رو پشت سر هم و با این نظم و ترتیب ردیف کنی؟ چطور تونستی کاری کنی که پائیز زودتر از تابستون نیاد؟ چطور تونستی خورشید رو همیشه از شرق بیرون بیاری?
لازم نیست از مردم بخوای یه آیه مثل ایه های قرآن بیارن. فقط ازشون بخواه که یه بار ماه نو رو پیدا کنن!
بعد این همه سال, با 150 تا پایگاه و کلی تلسکوپ و ماهواره و....ببین آخرش این جانشینان تو در زمین چه کردن؟ خدا رو شکر که هر کدوم از ما فقط ذره ای از دریای قدرتت هستیم . با همین ذره هم کلی ادعامون می شه و هیچ کدوم حاضر نیستیم حرف دیگری رو حتی گوش کنیم چه برسه به اینکه قبول کنیم. سر تاریخی که ساخته دست خودمون هست هم نمی تونیم به توافق برسیم. فکر کن اگه حساب کتاب خورشید و ماه دستمون بود تا حالا به خاطر نفع خودمون چه کارا که نکرده بودیم.
هر کی زورش بیشتر بود روزش بلند تر می شد!!!
همون دریای قدرت مال خودت. بذار ما سر یکشنبه ها و دوشنبه هامون دعوا کنیم! همین هم از سرمون زیاده
بعدا نوشت: عماد جان در اولین فرصت که چیزی به ذهنم برسه حتما می نویسم. از دعوتت ممنون

مسئلتن ۱:
اگه ۲۳ سالت باشه و سرباز باشی و برای کارشناسی ناپیوسته دانشگاه غیر انتفاعی قبول شی و بدونی شانسی غیر از غیر انتفاعی تو شهر خودتون نداری چیکار می کنی؟ دانشجو می شی یا می ری دنبال کارت پایان خدمت؟
یکی از دوستان بر سر دو راهی گیر کرده. هم اکنون نیازمند کمک های سبزتان هستیم!

مسئلتن ۲:
چرا پسرا همه عاشق ماکارونی هستن ولی اکثر آقایون از ماکارونی متنفرن؟ البته یه استثنا داره اونم وقتی هست که ماکارونیش شکل دار باشه. شاید اون موقع با اه اه بخورن!
ادامه دارد...

به اسامی خیابان ها فکر می کنم. حسن عدد در این است که با انقلاب و جنگ و خیانت و اختلاس و... لازم نیست رنگ بیاوری و پاک ش کنی.
آرمیتا می گوید: خیابان 5 ام همیشه خیابان 5 ام است. این ما هستیم که تغییر می کنیم. تغییر می کنیم مثل خیابان پهلوی و مصدق و ولی عصر!
(بیوتن-رضا امین خانی)
پ.ن: توصیه می کنم این عکسها رو از دست ندین کیفیتشون واقعا عالیه. قابل توجه دوستداران عکاسی!
=> عکسهای مناظر
پ.ن 2 : این عکس رو هم اگه روزه هستین یا زود حالتون به هم می خوره نگاه نکنین. از من گفتن بود.
واقعا باورم نمیشه یکی بتونه چنین کاری بکنه!!! => جنین بچه در خیابان ولیعصر

اومده بودم یه چیزی بنویسم ولی صدای رعد و برق و بارون و صدای باد لای برگ درختها همه چیزو از یادم برد.
بر عکس خیلی ها عاشق صدای رعد و برقم.

واقعا صدای قشنگی داره. پر ابهت و در عین حال امیدوار کننده.

همییشه از بچگی رعد و برق که می زد می پریدم پشت پنجره تا یه بار هم که شده نورشو ببینم و ببینم واقعا مثل توی کارتونا و فیلمها شاخه شاخه هست؟ سفیده؟ زرده؟ آبیه؟ چه رنگیه؟ آخه تو هر کارتونی به یه رنگ بود.
وقتی اولین قطره های بارون می خوره به زمین و بوی خاک بلند میشه امکان نداره پنجره ها رو باز نکنم.
رگبار رو بیشتر دوست دارم چند لحظه میاد. همه جا رو بهم می ریزه و می ره و بعد خنکی و بوی تازگی هست که می مونه.
این قسمت از خلقت خدا رو واقعا دوست دارم

این داستان حالای ماست.
دریابید دزد کبیر را!
بعدا نوشت بی ربط: چند روزی بود سراغ وب یکی از بچه ها می رفتم و هر بار با پست مشابهی روبرو می شدم. همیشه برام سوال پیش می اومد که چرا دوست گرامی مطلب نمی ذاره.
امروز متوجه شدم که بسیار کار زیبایی کردم!!
بجای آدرس کلی وب خیلی قشنگ لینک اون پست رو لینک کرده بودم!!! دوست عزیز چیزی در حدود ده تا مطلب گذاشته بود و من هنوز اندر خم همون مطلبه بودم
منبع: ریزنمره حقوق دانشگاه پیام نور
تعداد ترمهای گذارنده: 11
تعداد کل واحد گرفته: 156
وضعیت دانشجو: بلاتکلیف!!!!
(من اینو چی باید ترجمه کنم؟؟)
پ.ن: یکی از دوستان در خواست گواهی اشتغال به تحصیل داده بود. هر کار کرده بود قبول نکرده بودن که توی گواهی چهار خطی بنویسن که چند واحد پاس کرده. آخرش پیشنهاد دادن که ریز نمره بگیره و البته آخرش اعلام کردن که گرفتن ریزنمره خرج داره و خرجشم کم نیست! نمی دونم نوشتن یه جمله که نامبرده تا کنون 28 واحد پاس کرده است چقدر سخت می تونه باشه!!! شاید اون خرجه خیلی دلچسب هست!
پ.ن2: کی ممکنه بیاد تو گوگل بزنه: نمی دونم چی می خوام" و بعد بیاد تو این وب!!!
پ.ن 3: انتخاب واحد رو هم کردیم. دیگه باید واقعا باور کنم که تابستون داره تموم میشه. یکی از بی خود ترین تابستونایی بود که به عمرم داشتم

پیری آن نیست که بر سر بزند موی سپید
هر جوانی که به دل عشق ندارد پیر است
(اینو از وب نازیلا برداشتم واقعا جالب بود)
چه بلایی سر جوونای ما اومده؟
چرا هممون اخمامون به هم گره خورده؟ چرا حوصله نداریم؟ چرا مطب دکترای اعصاب رو پر کردیم؟ چرا به سر هر کی نگاه می کنی موهای سفیدشون به چشم میاد؟ چرا پای چشم دخترامون از همین حالا چروک افتاده؟ چرا توی پارک که می ری آدمهای مسن دارن والیبال و فوتبال بازی می کنن و جوونا یه گوشه روی صندلی سیگار می کشن؟

نکنه معنی جوون عوض شده؟
قبلنا جوون این معنی رو می داد: شاد- بشاش-پر انرژی- سر حال-امیدوار-با آینده

الان معنی جوون چی شده؟ فکر کنم باید لغت نامه ذهنمو به روز کنم

بعضی حرفها از صد تا مشت هم بدتره.
شاید اثر مخرب یه جمله خیلی بدتر از این باشه که طرف رو زیر مشت و لگد بگیری و البته ما ایرانیها خوب بلدیم چه جوری با زبونمون همچین به طرف مشت بزنیم که ناک اوت بشه و بعد با افتخار به نتیجه کارمون نگاه کنیم و تازه برای تمام آشناها و غریبه ها هم پیروزیمون رو تعریف کنیم.

دوستی می گفت:
دین قویترین ماده مخدر در ایران است...زیرا توانسته 98 درصد مردم را خمار نگه دارد.
به نظرتون باید با این ماده هم مثل دیگر مخدر ها رفتار بشه یا باید مصرفش رو کنترل کنن یا باید کاملا آزاد گذاشته بشه

-تو تنها عشق من هستی. من فقط به خاطر تو زندگی می کنم. از بچگی هم دوست داشتم. اگه قرار بود کسی به جز تو زن من بشه کلا ازدواج نمی کردم. تو پاکترین و مهربون ترین دختری هستی که تا حالا دیدم.....
- تو هم مرد زندگی هستی. پیشت احساس امنیت می کنم. احساس میکنم پشتیبان محکمی دارم. زندگی من کنار تو ساخته شده.....
چند وقت بعد از عقد
- چرا وقتی می ری بیرون با غریبه ها حرف می زنی؟؟آدم خجالت می کشه با تو بره بیرون. تو خیلی مغروری؟ چرا با خواهرم اونجوری رفتار کردی؟ فکر کردی لیسانس داری خیلی بالاتری؟....
- خیلی بچه ننه ای . از خودت اراده نداری. هر چی مادر و خواهرت می گن همون کارو می کنی. چرا هر چی باهم حرف می زنیم فردا از دهن اونا باید بشنوم. مگه من چیکار کردم؟ برای احترام رفتم با عموت حرف زدم گناه کردم؟ فکر می کردم این آداب اجتماعی بودنه؟ من کی لیسانسمو به رخت کشیدم؟ تو هنوز بچه ای. اصلا نمی تونی یه زندگی رو اداره کنی...

چی میشه که دید آدمها نسبت به هم ظرف دو سه ماه اینقدر عوض میشه؟ چرا کسانی که یه عمره همدیگه رو می شناسن و خانواده هاشون دوست های چندین و چند ساله هستند و همدیگه رو می شناسن بعد از یه مدت این همه تغییر عقیده می دن؟ یعنی کدوم شناخت درسته؟ چیکار باید بکنن؟ چرا سریع به فکر طلاق می یفتن؟
دیدن این اتفاقا واقعا اعصاب آدمو به هم می ریزه. وقتی مجبور باشی در هر دو حالت گوش باشی و بشنوی و ندونی چی باید بهشون بگ. مخصوصا وقتی ازت بپرسن که باید چه تصمیمی بگیرن!!!

ای مردم به خاطر خدا به فریاد من برسید.... من آزاد خان کرندیم. پدرم از ظلم حسین خان قلعه زنجیری مرا برداشت و از کرند گریخت و به طهران آمد و مرد.
من بچه بودم. پیش یک آخوند خانه شاگرد شدم. بچه درس می داد. من هم هر وقت بیکار بودم پیش بچگان می نشستم . آخوند دید من دلم می خواد بخوانم , او مرا درسم داد. و من ملا شدم. در کتاب نوشته بود آدم باید دین داشته باشد. هر کس دین ندارد جهنم می رود. از آخوند پرسیدم دین چه چیز است؟ گفت: اسلام.
گفتم اسلام یعنی چه؟ آخوند پاره ای از حرف ها را تحویل من داد و من یاد گرفتم. آخوند گفت: این دین اسلام است. وقتی بزرگ شدم گفت دیگر به کار من نمی خوری. من خانه شاگرد می خواهم که خانه ام ببرمش و زنم نیاز نداشته باشد که از او روی نگیرد و حالا تو بزرگ شده ای و باید بروی. از پیش آخوند رفتم. گدایی می کردم. یک آخوند به من گفت برو خانه امام جمعه خرج می دهد. پول هم می دهد. وقف مدرسه مروی را میرزا حسن آشتیانی از او گرفته و قصد دارد پس بگیرد. من رفتم خانه امام جمعه, دیدم مردم خیلی اند. می گفتند: دین رفت. معطل ماندم که چطور دین رفت؟ حرف هایی که آخوند بچه ها به من گفته است بلدم. خیال کردم بلکه آخوند نمی دانست, دین ملک وقف است. شب شد بیرونم کردند. آخوند ها پلو خوردند. هر سری دو قرآن گرفتند. روز دیگر نرفتم. در بازار هم شنیدم می گویند دین از دست رفت. شلوغ بود. خیلی گردیدم. فهمیدم میرزا حسن می خواهد برود. گمان کردم دین , میرزا حسن است. خیال کردم چطور میرزا حسن را داشته باشم که جهنم نرم. عقلم به جایی نرسید. چندی نکشید, میرزا حسن مرد. پسرش مدرسه مروی را گرفت. آن روزها یک روز در شابدالعظیم بودم. خیلی طلاب آمدند. می گفتند, دین رفت. بعد فهمیدم احمد قهوه چی را سالارالدوله به عربستان خواسته است. سر میرزا حسن طلاب را فرستاده که از شابدالعظیم بر گرداندند.
خیال کردم دین, احمد قهوه چی است. اتفاقا احمد را که دیدم خیلی خوشم آمد. گفتم: بلکه طلاب راست می گفتند. من نمی توانستم داشته باشم. این پسر خرج داشت. من گدا بودم . دیگر آن که پسری که در سرش میان سالار الدوله و پسر میرزا حسن جنگ و جدال است, من چطور داشته باشم. دیدم, ناچارم به جهنم بروم که دسترسی به دین ندارم. بعد پیش یک سمسار نوکر شدم. یک دختر خیلی خوب داشت و یک دختر خیلی خوب هم صیغه کرد, صیغه اش را خدیجه مطرب برد برای عین الدوله و به یک سید که برادرش مجتهد بود, دخترش را شوهر داد که بعد از خانه شوهر , او را دزدیدند. سمسار می گفت: دین رفت. نفهمیدم دین کدام یکی بود. خیال کردم هر کدام باشند, دین خوب چیزیست. چون از دین داشتن خودم نا امید بودم به جهنم راضی شدم و طمع به دین نکردم.
این روزها که تیول برگشته و در مورد مواجب و مستمری گفتگوست و تسلط یک پاره از حاکمان کم شده و مداخل کلی مردم از میان رفته است, باز می شونم که می گویند: دین رفت. یک روز هم خانه یک شیرازی روضه بود.من رفته بود م چایی بخورم. یک نفر که نبیره صاحب دیوان شیرازی بود, آن وقت آن جا بود. می گفت: سه هزار تومان پیش فلان شیخ امانت گذاشته ام, حاشا کرده است. دین رفت. خیلی مردم هم قبول داشتند که دین رفت. مگر یک نفر که گفت چرا پولت را پیش جمشدی امانت نگذاشتی که حاشا نکند. دین نرفته, عقل تو با عقل مردم دیگر از سر شماها رفته, خیلی حرف ها هم زدند که من نفهمیدم.
به هر حال!سر گردان ماندم که آیا دین کدام یک از این هاست. آن است که آخوند مکتبی گفت؟ یا ملک وقف است؟ یا احمد قشنگ قهوه چی است؟ یا صیغه و دختر سمسار است؟ یا سه هزار تومان است؟ یا تیول و مستمری و مواجب است؟ یا چیز دیگر؟ برای خاطر خدا و آفتاب قیومت به من بگویید که من از جهنم می ترسم!
یک پاسخ:
کره آزاد خان, اگر چه من و تو به عقیده اهل این زمان حق تفتیش اصول عقاید خود را نداریم. اما من یواشکی به تو می گویم که در صدراسلام دین عبارت بود :"از اعتقاد داشتن به دل و اقرار نمودن به زبان و عمل کردن به جوارح و اعضا" ولی حالا چون ما در لباس اهل علم نیستیم, نمی توانیم ادعای دینداری کنیم. اما حاج میرزا حسن آقا و آقا شیخ فضل الله وقتی که از تبریز و طهران حرکت می کردند, می فرمودند که ما رفتیم , اما دین هم رفت!
(چرندو پرند دهخدا)

بازم جمع جوونای دبیرستانی و بازم بحث انتخابات و ...
"زین پس به جای واژه وزین غضنفر بگویید ا.ن." صدای خنده بقیه....
- یعنی چی آقا ؟ حرمت خودت رو نگه دار. ایشون نایب امام زمان هستن؟ توبه کن! این چه طرز حرف زدن در مورد رئیس جمهور منتخبه؟ خوبه منم به رئیس جمهور شما توهین کنم؟؟
فقط همین یه قلم جنس من و شمایی نشده بود ! حالا رئیس جمهور ما کیه؟؟

امروز صبح خیابونا یه جور دیگه ای بود. اول فکر کردم من این جوری حس می کنم اما وقتی تو تاکسی هم بحث سر همین موضوع شد به این نتیجه رسیدم که واقعا خیابونامون یه فرقی کردن.
سر هر چهار راهی که رد می کردیم یه ون با چند تا نیروی مسلح وایستاده بود. البته تو و لیعصر از سر طالقانی اعلام کردن که "وارد منطقه انظباط اجتماعی می شوید" اما اینکه این انظباط اجتماعی چه معنایی داره و با چه هدفی این منطقه رو انتخاب کردن ....
جالب تر از همه ون(سبزی) بود که با دوده کاملا سیاه شده و حتی پنجره هاشهم کاملا با دوده پوشونده شده بود. از نزدیک می تونستی خط هایی رو که دور تا دور ون های تا کسی هست تشخیص بدی. شبیه ماشین حمل جنازه شده بود.
شهر رو خیلی آروم نظامی کردن. حکومت نظامی در کمال سکوت!!

دیگه نمی خوام خواهرم باشی, می خوام از این به بعد همسرم باشی.
نمی دونم چرا وقتی این جمله رو شنیدم یاد هابیل و قابیل افتادم. یاد ایران قدیم که ازدواج با محارم رو قبول داشتن.این تغییر نسب رو چه جوری در یک جمله انجام می دن؟
پ.ن: چند وقتی می شه به این کلمه "خواهر" آلرژی پیدا کردم.
پ.ن بی ربط: این کلیپ رو هم نگاه کنین. => واگویه های انتخابات

توي تاکسي داغ نشسته بوديم و عرق مي ريختيم، گوينده راديو داشت مي گفت؛ « تا برگ ريزان خزان چيز زيادي باقي نمانده است، به زودي خنکاي نسيم پاييزي را بر چهره هايمان حس خواهيم کرد...» مرد چاقي که پهلويم نشسته بود گفت؛ «ما داريم از گرما آب پز ميشيم اين ميگه نسيم خنک داره به صورتمون مي خوره.» راننده گفت؛ «حالا رو نميگه. پاييز رو ميگه.» مرد گفت؛ « آها...پس من اشتباه فهميدم.» و ديگر چيزي نگفت. بقيه مدت همان طور که توي تاکسي داغ نشسته بوديم در سکوت به حرف هاي گوينده راديو گوش کرديم و عرق ريختيم.
(تاکسی نوشته های سوش صحت)

حکایت مردمی که هر چیزی رو که می بینن و می شنون بالاخره یه جوری تفسیر می کنن تا بتونن باور کنن, حکایت همین نزدیکیهاست. حکایت اطراف ماست. حکایت همسایه ماست. حکایت مردم ماست.
پ.ن: از واکسی عزیز برای معرفی این نوشته ها ممونم.

-آخه این چه وضعشه؟
-چی شده مگه؟
-تو از هشت ساعت کاری نه ساعتشو کار می کنی. بابا از بقیه یاد بگیر. برو چت کن وبلاگ گردی کن روزنامه آنلاین بخون. تو دیگه چه جور آدمی هستی؟
- خوب آخه اون موقع کارا عقب می مونه!
- اه, تو اصلا هیچیت به ایرانیها نمی خوره. درست بشو هم نیستی. باید ببرمت ژاپن. به درد همونجا می خوری.

(مدیر در مواجهه با کارمند سخت کوش)

تو کاراته کمربند مشکی داره. ووشو هم کار کرده. دفاع شخصی هم چند دوره رفته.
خیلی جدی ازش پرسیدم اگه یه روز یکی با چاقو بهت حمله کنه و بخواد کیفتو بزنه چه جوری دفاع می کنی؟
اونم خیلی جدی گفت: هیچی کیفمو دو دستی تقدیم می کنم می شینم کنار خیابون گریه می کنم که هر چی می خوای ببر با من کاری نداشته باش!


من در تاکسی در مسیر همیشگی 200 تومنی
ده دقیقه بعد : چند کیلومتر بالاتر از جایی که همیشه پیاده می شدم درست سر ظهر و اوج گرما. این یعنی دو برابر زمانی که تو تاکسی بودم باید پیاده برم تا برسم به جای همیشگی.
بعد از اینکه مثل همیشه 200 تومنی رو دادم:
راننده : خانم, 400 تومن میشه!
من: آقا این مسیر و من همیشه میام 200 تومنه تازه این همه هم بالاتر پیاده کردی.
......(چند دقیقه بعد از چند جمله کلیشه ای که همیشه در این مواقع گفته می شه)
راننده: خانم, در تاکسی رو باز می کنی میشه 200 تومن!! (فکر کنم جنس درش با همه درهای دیگه فرق می کرد)
من : اوه! این دیشب بهت الهام شده!
در پایان مراسم تنها یک 200 تومانی در جیب آقای طماع جای گرفته بود.
پ.ن: فکر کنم از خاطرات تاکسی سواریم بتونم یه کتاب در بیارم. از تمام دوستانی که در این زمینه تجربیات مشابهی دارند(بخصوص فریبا خانم که در این زمینه پیش کسوت هستند!) دعوت می شود خاطرات خود را ارسال کنند تا در کتاب مذکور ذکر شود.

اینجانب از مردم شریف ایران زمین عاجزانه خواهشمندم هنگام تنظیم بنچاق, اقرار نامه, مبایعه نامه, اجاره نامه, تعهد نامه , قولنامه و تمام -نامه های دیگر از بافتن قصه و ارائه شجره نامه خانوادگی و قومی خودداری فرموده و به اصل مطلب بپردازند و سر سوزنی به فکر مترجمین بیچاره ای باشند که باید این داستانهای تاریخی را به زبان اجانب از همه جا بی خبر برگردانند.
هم چنین از آموزش عالی خواستارم چند واحد هنر خوشنویسی ( آن هم نشد, هنر خوانا نویسی) به تمام رشته های حقوق و الهیات و تمام رشته های دیگری که گمان آن می رود در آینده سر و کاری با دفتر ثبت اسناد و املاک و احوال و ازدواج و طلاق و فوت داشته و یا در بنگاه های معاملات ملکی مشغول کار شوند, اضافه گردد.
با تشکر
پ.ن: نمی دونم این تمدن تایپ کی قراره وارد این دفتر خونه ها بشه!
پ.ن: من که آخر فلسفه این لغت :خرچنگ قورباغه" رو نفهمیدم.

روز آخر کاری من در دفتر فعلی که زین پس نام دفتر قبلی را خواهد گرفت بسیار زیبا بود. برادران 110 لطف کردن و برای ما آش پشت پایی با یک من روغن آماده کردن. دستشون درد نکنه.
جریان از این قرار بود که چهارشنبه یه خانم دکتر محترمی برامون کار آورد. اون روز کامپیوترا رو اومده بودن درست کنن و مسئولش هر چند دقیقه یکبار می پرسید این سیتم ایرادش چیه اون سیستم ایرادش چیه. در کنار اون سوالات تموم نشدنی کارآموز جدید که در واقع جانشین من و حنا هم قرار بود بشه بسیار محیط دلچسبی ایجاد کرده بود. و این خانم خوش اخلاق دیگه آخرش بود.
یه پروانه مطب و یه کارت دانشجویی آورده بود و طبق معمول خودش خدای زبان انگلیسی بود و عجله داشت. یه بار روند کار رو بهش توضیح دادم و گفتم که باید کپی پاسپورت بیاره. هنوز جمله ام تموم نشده بود که با اخم گفت :"پاسپورت دیگه چرا ؟جای دیگه رفتم نخواستن" گفتم که مشخصاتتون رو به انگلیسی طبق پاسپورتتون می خوام. از اونجاییکه مورد مشابه زیاد داشتم اینو اضافه کردم که خودم بلدم به انگلیسی بزنم ولی می خوام مثل پاسپورتتون باشه. حمله دوم زمانی رخ داد که گفتم برای تائید مدرکتون باید اصل دانشنامه دکتراتون رو بیارین. بازم با بد اخلاقی گفت اونو دیگه چرا می خواین. خلاصه اونم توضیح دادم و گفتم که دانشنامتون باید تائید وزارت بهداشت رو داشته باشه. این دفعه هم کلی غر زد. بعد سر زمانش کلی بحث کردیم. نمی دونم چرا درک نمی کرد وقتی می گفتم تائید کارتون 48 ساعت طول می کشه یعنی چی! هی خودش حساب می کرد بعد می گفت باید کار منو یکشنبه بدین. هی من خانم عزیز میشه دوشنبه بعد از ظهر هی اون می گفت یکشنبه صبح. آخرش لجم در اومد گفتم خانم من دوشنبه زودتر نمی رسم بدم دوست نداری ببر یه جای دیگه. اونم با کمال پر رویی گفت من اینجا می دم و یکشنبه میام می گیرم!!
بالاخره با پا درمیونی حسن و حسین و همسایه!! و.... کارشو قبض کردم و قرار شد پاسپورت و مدرک تائید شدشو شنبه اول وقت بیاره تا من بفرستم و دوشنبه بعد از ظهر بیاد بگیره( حرف حرف خودمه!!!)
تاکید هم بهش کردم که بره وزارت بهداشت. حتی گفتم صبر کنه تا یه نمونه از مهر وزارت بهداشت رو نشونش بدم تا مطمئن بشه که پشت دانشنامه اش مهر داره یا نه. اونم با همون اخلاق زهر ماریش( شرمنده خدایی آخر حرص بود) گفت که خودش می دونه و اصلا بدون این مهر که زندگیش نمی گذره!
کارآموز بی زبون هم که کپ کرده بود. می گفت من چه جوری با اینا در بیافتم!! ( هم دلم براش می سوخت چون نمی دونست تو چه هچلی داره می اندازه خودشو و هم تو دلم جشن گرفته بودم چون شنبه از تمام اینا خلاص می شدم. اما این دل خبر نداشت شنبه قراره چه بلایی نازل بشه)
کار خانم اخلاقیان رو پنجشنبه آماده کردیم و شنبه شد!
صبح ساعت 8:30 تشریف آوردن.
"خانم من رفتم دانشگاه شهید بهشتی دانشنامه من رو گرفتن و نگه داشتن و گفتن باید پروانه مطبتو بیاری تا اونم تائید کنیم. ببین چه بساطی برای من درست کردی!!!"
- من کی به شما گفتم برین دانشگاه؟؟؟ من براتون بساط درست کردم؟
- آخه من اونجا درس خوندم!!( چه ربطی داشت من نمی دونم)
- من گفتم برین وزارت بهداشت ...( به دندونپزشک بودنش اصلا نگاه نکنین خیلی پرت بود خیلی. اونقدر که یه ربع تمام مجبور شدم براش روضه بخونم تا قانع بشه)
بعد راحت گفت که من کارم به مشکل خورده و اینجوری ترجمه تا دوشنبه آماده نمی شه پس کار منو پس بدین. منم راحت تر گفتم که ما کارتون رو ترجمه کردیم. و اون بسیار راحت تر گفت که به درد من نمی خوره!!
در اینجا کارفرمای عزیز وارد کار شدن و شاید 30 ثانیه نگذشته بود که فرکانس صداها رفت بالا! فکر کنم دکترای ما یه ده بیست واحدی درس ناسزا گویی می گذرونن. کوتاه نمی اومد! حالیشم نمی شد که بابا ما وقت گذاشتیم ترجمه کردیم پول ترجمه رو می گیریم و پول تائید ها رو پس می دیم. می گفت که پول برای من که دکتر این مملکتم مهم نیست من خودم سه تا زبون بلدم کلی مشتری روزانه دارم ولی نمیدونم چرا گیر این 16000 تومن بود. کلی سخنان دلنشین بار کارفرمای عزیز کرد. در و پنجره رو دو تایی می کوبیدن به هم و خلاصه جای همه خالی بنده یه گرد و خاک حسابی تماشا کردم. کار داشت بالا می گرفت و خانمه می رفت که دست به یقه بشه که مجبور شدم برم وسط و هر کدومشون رو تبعید کنم تو یه اتاق. توجه کنید که در این بین کارآموز محترم هم تشریف فرما شده بود و با چشمای از حدقه دراومده شاهد ماجرا بود. تقریبا می تونم حدس بزنم با خودش چی فکر می کرد.

در اینجا دکتر عزیز با برادران محترم 110 تماس می گیرن تا کارفرمای به اصطلاح دزد ما رو تحویل قانون بدن!
این قسمت ماجرا تکراریه : روایت ماجرا به دو شکل مختلف از زبون هر کدوم از طرفین.
فقط من بیچاره نقش شاهد برای هر دو طرف رو بازی می کردم و کافی بود یه جمله بگم فرقی نمی کرد به نفع کی به هر حال این وسط کباب می شدم.
بعد کلی بگو مگو ,بالاخره تموم شد. ولی دکتر گرامی بی خیال نشد و گفت که میره حراست دادگستری شکایت می کنه ( خدا رو شکر من اون موقع اونجا نیستم)
در نتیجه این حرکت زیبا مجبور شدم در عرض نیم ساعت کلی کار چک کنم و پرینت بگیرم, پلمب کنم و آماده کنم و بفرستم دادگستری. و این وسط به یه بنده خدایی که یه جرقه لازم داشت تا بزنه زیر گریه دلداری بدم!
حتی اگه 0.025 درصد احتمال داشت که دلم برای اینجا تنگ بشه دیگه اون احتمال هم وجود نداره. دیگه هر چیزی که لازم بود تو این دفتر ببینم دیدم. بسمه
پ.ن: بعد از سه بار زنگ زدن و 45 دقیقه صبر کردن بالاخره چشممون به جمال برادران110 روشن شد. واقعا به سرعت عمل و وظیفه شناسی این دوستان تبریک می گم.
پ.ن: آه 31 مرداد. اگر بدانی من چگونه برای آمدنت لحظه شماری میکردم؟ اگر می دانستی انقدر لفتش نمی دادی!
- باورم نمیشه بالاخره از اونجا اومدم بیرون.
پ.ن: یکی بود که دو هفته پیش می گفت: "من آدمی نیستم که خواهش کنم" همون آدم دیروز دو ساعت بعد از اینکه رسیدم خونه زنگ زده که اگه نخواستی اونجا بمونی و خواستی به درستم برسی و خواستی پاره وقت کار کنی و...بیا با هم صحبت کنیم. در اینجا همیشه برای تو بازه!
شاید بد نباشه قبل از اینکه بعضی حرفا رو بزنیم یه خورده فکر کنیم.
بعدا نوشت: به نظر می رسه بلاگفا هنوز هم سر خود وب حذف می کنه. امروز خیلی خوشحال رفتم وبلاگ روزهای خوش و با پیغام نحس وبلاگی به این آدرس وجود ندارد رو برو شدم. دوست عزیز اگر هنوز حضور فیزیکی در این کره خاکی داری ما رو بی خبر نذار.

اصولا هلو میوه خوبی است.
هلو سر شار از ویتامین است.
هلو فواید زیادی دارد.
ما ایرانیان هلو را بسیار می پسندیم.
بسیاری از ما ایرانیان مانند هلو می باشیم.
بسیاری , ما ایرانیان مانند هلو را دوست میدارند.
بسیاری از ما ایرانیان در برابر نخوردن هلو نمی توانیم مقاومت کنیم.
برخی از ما ایرانیان نمی توانیم علاقه خود به هلو را مخفی کنیم.
برخی از ما ایرانیان افتخار می کنیم که در ملا عام به خوردن هلو اعتراف کنیم.
تمام ما ایرانیان به شخصی که در ملا عام دوستی را هلو می خواند افتخار می کنیم.
تمام ما ایرانیان افتخار می کنیم که نخبگان هلو یی کشور ما را اداره می کنند.
وقتی آخرین روز کاریت به سم پاشی دفتر و جنگ با موجوداتی بگذره که به خاطر گرمای هوا از خونه های گرم و نرمشون اومده باشن بیرون ,مطلب دیگه ای به ذهنت نمیرسه که بنویسی:

سوسک قدیمیترین حشره بالدار کره زمین به شمار می آید و از زمان نزول انجیل, قربانی ضربات لنگه کفش بوه است. ولی از آنجا که نژاد این حشره در برابر هر گونه ماده کشنده, چه تکه های گوجه فرنگی آغشته به اسید بوریک و سدیم و چه آرد مخلوط با شکر, استقامت زیادی دارد, هزار و ششصد و سه نوع آن در برابر قدیمیترین , قویترین و بی رحمانه ترین روشهایی که بشر از آغاز آفرینش برای از بین بردن آن به کار برده و خود بشر هم جزو آن روشها محسوب می شود, جان سالم به در برده است. همانگونه که زاد و ولد به انسان ربط داده می شود, غریزه واضح و مداوم کشتن سوسک هم با انسان ارتباط دارد و اگر سوسک توانسته از ظلم بشر رها شود, تنها به این دلیل است که به تاریکی پناه می برد و در آنجا به زندگی شکست ناپذیر خود ادامه می دهد. چون انسان ذاتا از تاریکی می ترسد و سوسک هم ذاتا از روشنایی وحشت دارد, بنابراین چه در قرون وسطی چه در زمان کنونی و چه در قرون آینده , تنها روش مفید برای از بین بردن سوسک, نور خورشید است.
(صد سال تنهایی:گابریل گارسیا مارکز)


پ.ن : می خواستم چند تا عکس از این جانور تاریخی در سبک وطنیش بذارم. همون قهوه ای ها !!اما بدلیل مهوع بودن تمام عکسها پشیمون شدم. اکثرشون یه ربطی به آشپز خونه و رستورانهای چینی داشت.
پ.ن: بالاخره این کتاب رو تموم کردم! تا آخر کتاب همش از خودم می پرسیدم معیار داوران نوبل ادبیات چیه؟؟

کنار خیابون منتظر تاکسی بودم.
انقدر اسم مقصدم بلند بود که خودم حوصله ام نمی شد تا آخر بگم چه برسه به راننده که صبر کنه برسم به آخرش.
یکی از تاکسی ها انگاری خود منو هدف گرفته باشه با سرعت اومد طرفم منم چند قدم رفتم عقب که خوراک چرخهاش نشم. در یک آن نمی دونم چرا جدول خیابون غیب شد و کم مونده بود یه آبتنی حسابی تو جوب ولیعصر بکنم. راننده محترم هم با خنده گفت:" خانم حالا نمی خواد بری تو جوب بیا سوار شو!!"
هنوز سوار نشده بودم که از تو آینه نگاه می کنه و میگه خانم یه صدقه بده مردم چشمشون شوره!!
از آینه تعجبی بهش انداختم که آخه تو جوب رفتن من چه ربطی به چشم مردم داره ! اما مهلت نداد به زبون بیارمش و دوباره از تو آینه نگاه کرد و گفت " می دونی که پوست سفید می بینن چشمت می زنن!!!!"
بله خوب!!! نه که ما تو آفریقا زندگی می کنیم و مردم تا حالا سفید پوست ندیدن. می خواستم بگم اگه شما اون چشمان مبارک رو کمی متمایل به جلو کنین دیگه تو جوب سقوط نمی کنم.

وقتی نعره های زیباتو به گوشهای ما هدیه می دادی
وقتی گوشا تو بسته بودی تا منطق بهشون وارد نشه
وقتی چشماتو بسته بودی و راحت تهمت می زدی
وقتی ذهنت رو پرواز داده بودی و برای خودت داستان سرایی می کردی
....
به این فکر نبودی که شاید یه روزی نتیجه این کارا رو ببینی و مجبور شی
صداتو در حد مورچه بیاری پایین
گوشا تو به دنبال یه اشکال نداره و فراموش کردم به همه طرف بچرخونی
چشماتو بندازی پایین تا نگاه های حاکی از نفرت رو نبینی
ذهنت رو متمرکز کنی تا بهانه ای برای رفتار های احمقانه ات پیدا کنه
...
و هیچوقت فکرش رو هم نمی کردی که بخشیده نشی و تنها بمونی
تا حالا به این فکر کردی که بقیه هم شخصیت دارن و تا یه جایی تحمل می کنن و وقتی از حد تحملشون گذشت کوچکترین جوابشون ترک کردن تو هست؟؟
شاید بد نباشه حالا تو تنهایی به این چیزا هم فکر کنی و هر تحمل و کوتاه اومدنی رو حمل بر کوچیکی و حقارت طرف مقابلت ندونی.
......
همه اینا رو تو دلم گفتم. ولی ای کاش می تونستم تو روش وایستم و مثل خودش چشامو ببندم, گوشامو ببندم, دهنم رو باز کنم و با همون فرکانس جوابشو بدم. کاش من هم ذهنی به خلاقیت اون داشتم تا می تونستم از هر کارش داستانی علیه خودم بسازم......
ولی بی خیال بالاخره تموم شد. تموم تموم که نه ولی امروز با دیدن نگاهی که با سوزن لحاف دوزی به زمین دوخته شده بود و با شنیدن حرفایی که به زور سمعک باید می شنیدم و با دیدن قیافه لبو ش به این نتیجه رسیدم که اشتباه نکردم. من اون نشدم و همین برام بسه!
نمی دونم چرا کارفرماهای ایرانی این جورین. تا وقتی کارمند اعتراض نکرده سر سوزنی هم در صدد بهتر کردن اوضاع بر نمیان. از کارمند هم توقع دارن برای چندر غاز(واقعا چندر غاز!!) جای سه یا چهار نفر (من که اونجا سه نفر بودم) کار کنه. کلی هم توپ و تشر می زنن کارت ایراد داره و ...اما همین که می گی دیگه نیستی یه دفعه اوضاع همچین عوض میشه که باورت نمیشه. دیگه تو کارشکن نیستی و اعتراف می کنن که همیشه از کارتون راضی بودن. مسئله حقوق رو حل می کنن پنچ شنبه ها رو در نظر داشتن تعظیل کنن( نمی دونم اگه اعتراض نمی کردی کی این نظر رو به اجرا می ذاشتن) تمام اضافه کاریهایی رو که به اجبار مونده بودی حساب می کنن و اون سو تفاهمات !!!!پیش اومده رو کلا حل می کنن. البته دو نفر جانشین شما ها پیدا کردن ها ولی اصلا دلشون راضی نیست که اونا بیان. آخه این چند وقته همه چیز خیلی منظم بوده. تمام پنج شنبه هایی که خودشون نبودن کارا مشکل نداشته. به شما اعتماد کامل دارن و با خیال راحت سند مردم رو دستتون می دن. اصلا نمی فهمیدن کارا کی می یومده و کی می رفته و فقط هر روز پولا یی رو که حسابش دست خودته رو پارو می کردن ( که البته فراموش نمی کنن که برای بار هزارم اعلام کنن که درامدشون اصلا ارزش کار کردن رو نداره و شما هم برای بار هزارم با لبخند مصنوعی که آره خودتی تائید می کنین) (دقت کنید که تنها هفته گذشته تمام این جمله ها بصورت منفی با فرکانس بالا برای ما تکرار شده بود)
وقتی هم جلسه رشوه دهی تموم میشه می گن که این مسئله پیش اومده فرصت خوبی شد تا ظرفیت هامون رو آزمایش کنیم و بالا ببریم (نمی دونم مرجع این جمله خودش بوده یا ما) و می گن که فکرامون رو بکنیم ولی از فردا مثل قبل ادامه بدیم!!!
با کمال مسرت اعلام می کنم که امروز به یک نفر جواب رد دادم و اصلا از این موضوع پشیمون نیستم. مادر بزرگم چند تا حرف خوب می زد که همیشه یادمه و خودش هم آخر به همونا عمل کرد.
یکی اینکه وقتی پرده بین دو نفر پاره بشه دیگه شده و نمی شه بر گردوندش. اینو در مورد همکار قبلیم تجربه کردم و نمی خوام تجربه مشابه اونو داشته باشم. می دونم این کوه آتشفشان الان بعد فوران خوابیده ولی بالاخره ذاتشه و یه بار که راه فوران رو پیدا کنه دیگه ول کن نیست و ممکنه چند وقت دیگه فوران کنه حتی اگه فتیله شو من روشن نکنم.
یه جمله دیگه هم می گفت : آدم باید تا وقتی هنوز عزیزه بره و نذاره بعد اینکه تمام احترامشو از دست داد و مردم از دستش خسته شدن با نفرین اونا بره. شاید معنی جمله اش فرق می کرد ولی در هر دو مورد جواب می ده. همکار قبلیم بعد از یک فوران رشو ه گرفت و موند و ماه بعد با فوران بزرگتری رفت.
خلاصه این همه غر زدم که بگم مراقب کارفرمایی که انتخاب می کنین باشین. اینا خطرناکن حسن خیلی خطرناکن حسن!!!!

یکی از مشتریامون از اون آقایون عصا قورت داده است که حافظه اش رو میشه به عنوان تاریخ ایران استفاده کرد. هر دفعه میاد با کارفرمای محترم یه ساعتی در مورد اینکه بازرگان چی گفت و هویدا چه کرد و هیتلر چی می خواست و .. بحث می کنه. یه زمان سفیر بوده و الان هم بازنشسته امور خارجه هست.
از اون دسته افرادی هم هست که مدارکش رو فقط به مسئول دارالترجمه تحویل می ده و کاری می کنه که حس چغندر بودن بهت دست میده!!
خانمش هم (به قول خودش اعلیا حضرت) ورژن قدیمی آدم آهنی هست. در این بشر ذره ای احساسات وجود نداره. دفعه اولی که زنگ زدم خونشون فکر کردم رفته رو منشی تلفنی می خواستم پیغام بذارم که فهمیدم خودش گوشی رو برداشته!!
خلاصه کلی کار آورد اون روز و سه ساعتی هم بحث کرد. کارفرمای عزیز هم بین حرفا کارار رو تحویل گرفت و یه رقم نجومی و یه تاریخ تحویل نجومی تر بهش داد ( نمی دونم چه فلسفه ای هست که هر چی مشتری میان و ما جوابشون رو می دیم همه همین فردا کاراشون رو می خوان و بعد هم کلی سر قیمت که الحق خیلی کمتر از اون چیزی در میاریم که کارفرمای عزیز در میاره چونه می زنن ولی به اون که میرسه انگار این مشتریها همه مسخ می شن. برای دو ماه دیگه هم کار بده قبول می کنن)
کاراشو یه هفته زودتر آماده کردیم و زنگ زدم خونشون که بهش بگم بیاد ببره. برای تلفن منشی که همون خانمش بود!! پیغام گذاشتم و اونم عین ماشین فقط گفت فردا میاد می گیره و گوشی و گذاشت.
جناب سفیر اومد کاراشو گرفت (فقط از شخص شخیص استاد! تحویل گرفت)و دوباره کلی بحث کرد و بدون تشکر از اینکه کارشو یه هفته زودتر حاضر کردیم رفت. (به من و همکارم هم میگه دو دختر در عنفوان جوانی!!! نمی دونم کی اسمامون رو عوض کردیم؟؟)
چهارشنبه یه مشتری اومد برامون. اصلا لازم نبود ازش اسمشو بپرسم. رفتار رباتیکش کاملا نشون می داد که کیه. خیلی خشک گفت که جلد شناسنامه و یه پوشه زردش اینجا جا مونده. جلد شناسنامه رو قبلا یه گوشه گذاشته بودم. کارفرمای محترم فراموش کرده بود بهش پس بده و بدون اینکه به ما بگه گذاشته بود یه طرف. ما هم که علم غیب نداشتیم بدونیم مال کیه گذاشتیم تا صاحبش بیاد بگیره. اما پوشه زرد دیگه از اون حرفا بود. از بس هم خشک و نچسب بود که حوصله نداشتم بگم ما اینجا پوشه زرد نداریم. یکی از همون کیف های پاپکو رو بهش دادم و اونم نگفت نه این مال من نیست. برداشت و رفت.
پنجشنبه من و حنا تنها بودیم تو دفتر و کارفرمای محترم تشریف برده بودند مسافرت. جناب سفیر با اخم تشریف آوردن که این چه وضع کار کردنه خانمهای جوان. دیروز خانم بنده اومده اینجا جلد شناسنامه رو گرفته ولی امروز میگه که جلد سند ملک و پاکت برگه سپرده ها جا مونده!!! راستش اگه دفتر 1000 در 1000 متر بود می گفتم لابد یه جایی گم شده!!! اما اینکه اشتباه یکی دیگه رو می انداختش سر ما دیگه خیلی زیادی بود.کارفرمایی عزیز کمی تا قسمتی حواس پرتی داره و یادش رفته بود جلد مدارک رو پس بده و این وسطما چوبش رو می خوردیم. کم از این چوبا نخورده بودیم. دیدم وقتی خیلی تند بر خورد می کنه با کمال پر رویی گفتم که کار شما رو که ما تحویل نگرفتیم که الان جوابگویش ما باشیم. شما که اون همه اصرار داشتین به کارفرمای عزیز کارتون رو تحویل بدین پس خود ایشون رو هم بازخواست کنین!!!
یه خورده کوتاه اومد و گفت که می دونم مشکل شما نیستین. من که دروغ نمی گم شما هم که کوتاهی نکردین. ولی این وسط یه مشکلی هست و من می دونم اون چیه؟؟ اون آقای کارفرماست!!!!!!!!! ایشون خیلی غرق مادیات شدن و فراموش کردن که چه رسالتی در پیش دارن. یک آدم تحصیلکرده رسالت مهمی داره و اونم اینه که کارشو به خوبی و درستی انجام بده...(حس می کردم سر کلاس اخلاق نشستم) من می دونم که اگه ایشون 1000 تومن در بیاره 999 تاش میره جیب خودش و یکیش میره جیب شما ( آی گفتی!!!) خلاصه کلی بحث اخلاقیات کرد. هی می گفت این جلد مدارک اصلا ارزش نداره که بگم ایشون برداشته برای خودش!!
اینو می گفت ولی بعد هم غر می زد که جلد مدارک کجاست. برای اونم از گنجینه جلد مدارک هایی که سالیان سال بود تو یه کشو تلنبار شده بود چند تا جلد دراوردم و گفتم هر رنگی دوست دارین بردارین. اینا از قبل اینجا مونده. جلد مدارک واقعا ارزش نداره که این جوری اعصابتون رو خورد می کنین. هی غر زد که رنگ اون قرمز بوده و البته ارزش نداره ولی رنگش قرمز بود.بالا خره به دو تا جلد رضایت داد و بعد گفت که پاکت سپرده ها رو هم بدیم؟؟؟؟؟ و تاکید کرد که می تونه این پاکتا رو تو هر بانک سپه پیدا کنه!! والله ما که هیچ پاکتی با مشخصاتی که اون میداد ندیده بودیم. به هر حال برای اونم به جای یکی چهار تا پاکت دادیم تا خیالش راحت شه که کسی حقشو نخورده.
بعد هم گفت که یکشنبه میاد تا شخصا به آقای کارفرما به خاطر حواس پرتیش اعتراض کنه!! ( آخ جون یکی پیدا شد کارفرمای ما رو ادب کنه!!)
نمی دونم دو تا جلد چقدر مهم بوده که اینجوری رفتار می کرد!! تازه وقتی رفت دوباره برگشت که دو تا پاکت دیگه هم بهم بدین!!!!
خوبه دیگه این دم آخری هر چی ندیده بودم اینجا می بینم! امیدوارم اون جای دیگه دیگه چشمم به ارباب رجوع نیفته. به اندازه کل عمرم آدم عجیب غریب با اخلاقای عجیب تر اینجا دیدم.
پ.ن: داشتم دنبال یه عکس برای جلد مدارک می گشتم نتیجه جستجو شد این :
سایز کبودی پیشونی این آقا درست اندازه پاشنه کفش زنونه است! شما چی فکر می کنین!!!




